تبليغاتX
آتي بانــــــو

اتفاق تکراری

لحظۀ آخر، رفتنت را بی رحمانه، به نگاهم میکوبی. جدار شیشه ای چشمانم بی صدا، میشکند.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 11 قبل از ظهر | یکشنبه هجدهم دی 1390 •

...

وسوسه میدود، زیر پوستم، و من میدانم که هرگز به مقصد نمیرسد.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 11 قبل از ظهر | یکشنبه هجدهم دی 1390 •

دور باطل

پشت دار نشسته ای و گره میزنی. و من تکرار رنگم در پیچ و خم نقشهای این قالی.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 1 قبل از ظهر | یکشنبه هجدهم دی 1390 •

زمستانِ ناطق

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط آتيه | 2 بعد از ظهر | دوشنبه پنجم دی 1390 •

مفعول مکرر

اینجا همه مثل روزهای اول من و تو اند.

دردت را به ارث بردم و صبرت را به جنگ طلبیدم. اشتباه کردم اما تقاضای بخشش هم نخواهم کرد.

یک ساعت من از همین الان شروع شد.

دقایق اول به چپاندن نقطه و ویرگول در لابلای کلمات و نوشته ها خواهد گذشت. بعد نوبت به سر کشیدن قهوه و هجوم فکرهای مخرب به ذهنم میرسد.

از درد  به خود میپیچم و هراسان و کلافه انگشتانم را مدام به سر و صورتم میکشم.

نفرین شروع خوبی است برای نوشتن. خودکار بر میدارم تا حروف الفبایی که به بدنم چسبیده اند را روی کاغذ بمالم. شروع به نوشتن که میکنم همۀ خودکارها لکنت زبان میگیرند و جوهرشان یک در میان می  آید و نمی آید.

تکرار میشوم مثل جوهر خودکار.

در قطار  خاطره هایت من نه واگن اولم و نه آخر.

کِی از زیل خارج میشوم؟ کِی سقوط میکنم بدون تو؟

تکرار میکنی مرا. پشت دار نشسته ای و گره میزنی. و من تکرار رنگم در پیچ و خم نقشهای این قالی.

من. در همان بستر. روی همان کوه. زیر همان درخت. کنار همان مقبره. و پشت همان پنجره. تکرار میشوم برایت.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 2 بعد از ظهر | دوشنبه پنجم دی 1390 •

چمدان خالی

حواسم بود که موقع بستن چمدانهایم چیزی را فراموش نکنم.

مراقب بودم که مبادا حس بویایی ام را در این شهر  شلوغ جا بگذارم.

مدام مرور میکردم:

دستهایم را که برداشته ام. هر دو چشمم سر جایشان هستند و یک جفت پای اضافه برای مواقع ضروری.

بی هیچ خاطره ای،    بی   هوس.

حال من مانده ام و ۴ ساعت تأخیر پرواز، و یک لیوان چای که بخار میکند و به هوا میرود. تنها نشسته ام و دور تا دورم زنان و مردانِ کلافه از تأخیرند، که مدام چای مینوشند و سراغ سرویس بهداشتی را میگیرند.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 1 بعد از ظهر | دوشنبه پنجم دی 1390 •

حس مشترک زنانه

یکدست سیاهم. به رنگ مردمکِ چشمانم. لکۀ روشنی هم نیست، در ظلمات تنم. وحشت، کف پاهایم را قلقلک میدهد. نعره میزنم و از خواب میپرم. سر که میچرخانم، چشمانم یخ میزند از دیدنِ عضلاتِ برجستۀ بازوی مرد، که از زیر پتو بیرون مانده.

آفتاب پشت پنجره گوش ایستاده، در حسرت شنیدن صدای نفسهایمان. پنجره را که باز میکنم، آرام کف اتاق دراز میکشد و گرمایش را روی برهنگی ام پهن میکند. کنار میروم تا شاید تیزیِ نور، چشمان مرد را بیازاراد و بیدارش کند. غلتی میزند و رو برمیگرداند از من و خورشید. سکوت به گوشم چنگ می اندازد و سرم گیج میرود از تنهایی. کاش کابوس بیدارم نمیکرد. کاش شبها خواب مرا به جای امن تری میبُرد.

نگاهم را دوباره به بازوهای مرد میمالم، تا شاید اصطحکاک زبریِ چشمانم، نرمی پوستش را داغ کند. اما بیگانه ام انگار با او. نمیشناسمش و نمیدانم کیست که اینگونه آرام کنار من خوابیده و یا من در سردیِ بسترِ او چه میکنم. مرا میترساند حضورش. نزدیک میشوم، بینی و لبهایم را به پشت گردنش میچسبانم و بو میکشم. بوی تلخ و نا آشنایِ مردانه ای آزارم میدهد و ریه هایم را زخم میکند. سرفه ام میگیرد. سرم را از لبۀ تخت آویزان میکنم و بی اختیار سرفه میکنم. گوشهایم داغ میشوند و رنگ عوض میکنند. احتمالا سرخ، شاید هم کبود. سرفه ادامه دارد و آرزو میکنم که قطع نشود. میدانم خوابش آنقدرها هم سنگین نیست. آب دهانم از لبهایم  آویزان میشود و بر روی زمین میچکد. پس چرا بیدار نمیشود؟ چشمانم جا برای محتویاتش کم می آورد و از حدقه بیرون میزند. میدانم که تقلایم را میشنود. اما هیچ نمیگوید. نفسی عمیق میکشم با صدای گوش خراش خس خس. سردم میشود. به زیر پتو میخزم همچون دختر بچه ای که ترسیده، خود را مچاله میکنم. خیره میشوم به چک چک آب رادیاتور بر روی کفپوش اتاق و رد سیاهش را تا زیر تخت دنبال میکنم. کاش بیدار شود و ببیند که سکوت صبحگاهی، چگونه انگشتانش را تا سر حد مرگ، روی گلویم میفشارد.

نا امید از گرمای خورشید روی تنش، سنگی نگاهم روی بازویش و سردی نفسم روی گردنش، پلکهایش را آرام میبوسم. چشم باز میکند. خیره میشود به لبخندم، اما هیچ نمیگوید. شاید فریادهای دیشبمان را مرور میکند. سرد و ساکت دوباره چشم میبندد و بی تفاوت میخوابد.

من میمانم خیره به او که حال به موجودی غریب شبیه است که نمیدانم چیست. موجودی با بدنی سفت و موهایی ضخیم و سیاه در همه جایش. 

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 1 قبل از ظهر | دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 •

امروز

بی خاطره میشوم. پاک میکنم تصویر نگاه اول را.

بی باور میشوم. سرد و سِر. بی درد فرو میرود در من بی اعتمادی.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 11 بعد از ظهر | شنبه نوزدهم آذر 1390 •

وحشت زده


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط آتيه | 1 بعد از ظهر | یکشنبه ششم آذر 1390 •

سوزش

نگرانی معده ام را میخورد.

آلومینیوم، ام جی.

ضد اسید.

سَر میکشم طعم نعنایی اش را.

گلویم خنک میشود و دور لبم سفید.

پزرهای روی زبانم سم ترشح میکنند.

تلخم این روزها، به بهانۀ تکراریِ اختلال هورمونی.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 11 بعد از ظهر | شنبه بیست و هشتم آبان 1390 •

خانۀ بخت


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط آتيه | 4 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آبان 1390 •

زهرِ زنانه

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط آتيه | 0 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آبان 1390 •

پیشه


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط آتيه | 10 بعد از ظهر | پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 •

ضد حال

مرا از لابلای این همه پیغام هشدار دهنده و مکالمۀ تهدید آمیز بیرون بکش.

چیزی به خفه شدنم نمانده.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 10 بعد از ظهر | پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 •

تردید


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط آتيه | 0 قبل از ظهر | پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 •

یادگاری

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط آتيه | 11 بعد از ظهر | شنبه بیست و یکم آبان 1390 •

از من است که بر اوست

هرچه که هست پشیمانی ست و اقرارِ به اشتباه و میلِ به تکرار آن.

درست حدس زده بودم. خواب بود و خیال. او خوابید بدون من. و من خیال کردم بدون او. دیشب را به اندازۀ هزار شب زنده بودم و زندگی کردم و تکه پاره شدم در رخت خواب. صدایِ لوندیِ دختری نویسنده را از چند کوچه آن طرف تر میشنیدم و میمُردم.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 7 بعد از ظهر | شنبه بیست و یکم آبان 1390 •

خیانت

نشسته ام روی پله های آجریِ خانه ای که یک درِ کوچک زنگ زده دارد. گوش میکنم به اعتراض کلاغ ها به عبور پر شتابِ رودخانه و ردّ پای مردی را بر روی تنم مرور میکنم که دیروز بود و امروز نیست. پلۀ یخی زیرِ تنم گرم میشود و من به جای او میچکم.

در این ساعت از صبح نگاهِ همۀ مردانِ شهر مثل نگاهِ پدرم پر از کینه است و سؤال.

شکنجه میشوم به ضرب شلاقِ تصویری که ذهنم میسازد از هم نفسیِ شبانه شان و سهمِ من فقط ردِ تیغ است و ردِ تیغ. و این مجازاتِ عشقی است که ما بی هنگام بدان مبتلا شدیم.

میروم. آنقدر بی صدا که حتی گوشهایشان از قدم های من نرنجد. میروم و از نفسهای به جا مانده ام هیچ سهمی نمیخواهم.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 7 بعد از ظهر | شنبه بیست و یکم آبان 1390 •

شکنجه

اینجا جهنمی از رنگها برپاست. طعم سبز و آبی و قرمز گلویم را میسوزاند. سرفه میکنم بی امان.

مرد آسمانی سیگاری دیگر روشن میکند و شعری دیگر مینویسد. باز هم از بازی فصل ها برایم میگوید و دود سیگارش بر روی نفسم مینشیند و من سرفه میکنم. نمیدانم چندمین سیگارش را دود میکند اما میدانم آتش همه شان را بر روی پوست من خاموش میکند، فریاد نمیزنم وقتی قرمزیِ نوک سیگار به دستانم میچسبد، فقط سرفه میکنم.

کامِ آخر، از سرِ حرص، به قصد کشتن و خاموش کردنِ سیگار.   میمیرم و خاموش میشوم.

قهوه اش را یکجا سر میکشد. تلخیِ قهوه تارهای صوتی اش را میلرزاند و گلویش را به خارش می اندازد. سرفه اش میگیرد.  

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 11 بعد از ظهر | پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 •

میهمانیِ برفی

"وای از اقبالم"  دخترک میگوید و دستهایش را تا آرنج در برف فرو میکند. آسمان سرخ است و زمین سیاهی اش را زیر سفیدیِ برف پنهان کرده.  سردیِ برف مچ دست دخترک را محکم میگیرد و از سوزش خراشها میکاهد. کسی صدایش میکند و دستهای دخترک سرمای زمستانیِ خوابیده بر روی زمین را رها میکند و  توریِ پنجرۀ  قدی را باز میکند و از درد به خود میپیچد. سوزش خراشها امانش نمیدهد. نگاهی به دور تادورِ خانه می اندازد. چند نفر روی مبلها نشسته اند و بی آنکه چیزی بگویند به موسیقیِ شرقی ای که در حال پخش شدن است گوش میدهند. دختری با موهای روشن روی رادیاتور نشسته است تا گرم شود و چشم به پسری دوخته که در آشپزخانه مشغول جابجا کردن لیوانهاست. مردی کنار پنجره سرگرم مکالمه ای تلفنی است و به نظر میرسد کلماتی که از آن طرف خط میشنود آزارش میدهند و خط وسط پیشانی اش را عمیق و عمیق تر میکنند. جای خراشهای روی دست دخترک میسوزد. به سمت آشپزخانه میرود و پشت به کانتر می ایستد و کف دستانش را روی کانتر میگذارد با یک فشار به بالا میجهد و روی آن مینشیند و از آنجا مکالمۀ مرد را پای تلفن تماشا میکند و خیره میشود به خط وسط پیشانی اش.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 11 قبل از ظهر | چهارشنبه هجدهم آبان 1390 •

خاطره ای دور و کمرنگ

هوس کرده ام شبی در اتاقی بخوابم که عروس های دریایی بر روی دیوارش میرقصند. بی هیچ آغوشی. بی هیچ نوازشی. من باشم و سردیِ رخت خواب.

متنفرم از هوس.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 4 قبل از ظهر | چهارشنبه هجدهم آبان 1390 •

ویرانه

تنم خسته است از حضور غیر قابل پیش بینیِ زنهای دیگر. پلکهایم سنگین است از برخورد با نگاه حسود دخترکانی که دستِ مرد آرزوهایشان را در دستان من میبینند و هیچ نمیگویند. امان از سکوت که گوشهایم زنگ میزند از شنیدنش. امان از هرزگی، امان از مستیِ بی وقت و رقص گاه و بیگاه من در آغوش شهوت و چشمان دوخته شده به گودیِ کمرم. امان از حس عجیبی که ناگاه غافلگیرم کرده است بعد از بیست و هفت سال. طعم تند الکل و رنجِ تیز حضور زنهای سرما زده، در محفلی که متعلق به من بود، در من فرو رفت و جای زخمش تا ابد باقی خواهد ماند و این تأثیر عجیب مشروب است، که حرکت لبهایم را کند و ریزش اشکهایم را تند میکند.

میبارم همچون دانه های برف، که برق میزدند در زیر پاهایمان امشب. میبارم و در لحظۀ بارشم از آسمان، سگها نعره میکشند، و کلاغها ناله میکنند در هنگام جفت گیری در سرمای زمستانِ زود هنگامِ امسال.  

عقربۀ کوچک بر روی ۱۱ و عقربۀ بزرگ بر روی ۱۲. سرم گیج میرود از چرخش زمان بر روی مچ دستم. جرعه ای دیگر مینوشم تا مرز خود فراموشی بر روی میز آشپزخانه. جرعه پایین میرود و میسوزاند دو خط موازی بر روی گلویم را.

زنی به من خیره شده است هنوز. نگاهش نگران است. نگرانِ تنهایی هایش که همیشه با صدای مردی پر میشد که هم اکنون در گوش من نجوا میکند.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 11 بعد از ظهر | سه شنبه هفدهم آبان 1390 •

ضعف

دروغ میگوید و دروغ میشنود. انگشتان دستش درد میگیرند و استخوان مچ دستش میسوزد. سرش را پایین میاندازد و وانمود میکند که هیچ نشنیده. خودش را به ورق زدن دفترِ شعر مشغول میکند تا کسی متوجه پریدن پلک چشمِ چپش نشود. دهانش تلخ میشود و لحظه ای غدد زبانش از ترشح باز می ایستند و زبانش از خشکی، لثه هایش را زخم میکند. به یادِ شب آخر در ترمینال اتوبوسها می افتد که احساسی مشابه را تجربه کرده بود و در همان لحظه صدایی از بلندگو اعلام کرده بود که اتوبوس برای حرکت آماده است و مسافران باید برای سوار شدن به سکوی شمارۀ  ۱۷ بروند. کمتر از ۱۷ ساعت از آن اتفاقِ توی ترمینال میگذشت. دخترک هوس سیگار میکند. اما نه سیگاری هست و نه کبریتی. دخترک هوس بوی خون میکند.

دروغ میگوید و دروغ میشنود.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 6 بعد از ظهر | دوشنبه شانزدهم آبان 1390 •

دوباره

طعمِ خود آزاری   و   بوی خون.   میترسم از گناه.    میترسم از چاقوی معصیت که مشتاق تر از من است برای بریدن دستانم.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 6 بعد از ظهر | دوشنبه شانزدهم آبان 1390 •

ارثیه

می ایستد. نگاهی به پارچۀ ضخیم شلوارِ کتانش می اندازد. آنقدر گِلی شده که رنگ پارچه را به سختی میتوان از زیر آن همه قهوه ایِ کمرنگ تشخیص داد. سر خم میکند و بینی اش را به زانوهایش نزدیک میکند.  بو میکشد. از بازیِ با بوها خسته است انگار. پس آرام زبانش را بیرون می آورد و با بزاق دهانش لایۀ رویی گِلهای خشک شده را خیس میکند. دهان که میبندد ذرات ریز خاک در فاصلۀ دندانهایش پنهان میشوند. دخترک اعتراضی به حضور آن همه خاک در دهانش، روی زبانش و لثه هایش ندارد.

سر که بالا می آورد خاطرۀ  آخرین اعتراضش را مرور میکند، وقتی دستهایش را مشت کرده بود و محکم به قفسۀ سینۀ مردی صبور میکوبید، بر روی پشت بام خانه اش. مرد هر بار فرسودگیِ بیوه زنانِ سرگردان را از طراوتِ دخترک دوست تر میداشت و دخترک هوس مرد را تاب نمی آورد و با هر مشت کوبیدن لعنت میفرستاد به تارهای ضخیم و سیاهِ سینۀ مرد. از آن ظهر داغ تابستان و از آن همه مشت کوبیدن چیزی جز درد انگشتانِ دستش نصیبش نشد. به سایۀ خر پشته پناه برد و طوری وانمود کرد که قصد دارد از خانۀ مرد برای همیشه برود، درِ داغ و گرمازدۀ خرپشته را در هم کوبید و شیشۀ در، درون قاب فلزی اش جابجا شد و صدایی شبیه صدای خرد شدن، گوش راه پله ها را پر کرد.  نرفت اما.  منتظر ماند تا داغیِ خورشید پیشانیِ مرد را بیازارد و مرد هم به سایۀ خرپشته پناه آورد و با دیدن لرزش مردمک چشمِ دختر برای لحظه ای لذتِ بیوه ها را فراموش کند و بگوید بمان. اتفاقی که هرگز نیوفتاد.

دخترک به قصدِ برداشتنِ کتابهایش برای آخرین بار به ملاقات کتابخانۀ تاریک و نم کشیدۀ زیرزمین رفت. قفسه ها از سنگینیِ جلدهای ضخیم و قدیمی تاب برداشته بودند و شکم داده بودند. از میانِ آن همه کتاب فقط چند جلدِ کوچک و باریک سهم دخترک بود که خط نوشتۀ یادگاریِ صفحات اولشان برای دخترک از هر چیزی با ارزشتر بود.

 به خانۀ پدریش برگشت، تا به سکوت تلخ و سنگینی که در هر ثانیه هزاران بار بین لبهای پیر و چروک خوردۀ پدرش و چشمانِ خسته و پر از کینۀ مادرش در رفت و آمد بود، گوش کند.  نیمه های شب بود که پدر بلند شد تا برای خودش چای جوشیده و کهنه دم بریزد، سکوت را پاره کرد و زیر لب خطاب به همسر  گفت: انگار هزار ساله چای تازه دم نخوردم تو این خونه.   مادر زیر لب پاسخ داد:  توی این هزار سال هرچی پنجرۀ اتاق خواب و باز میذارم بوی تعفن بیوه زنها از اتاقم نمیره. 

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 10 قبل از ظهر | چهارشنبه یازدهم آبان 1390 •

نیاز

دانستی که آمدنت زخمهایم را  شفا داد؟

حال بیمار نفسهای توام و در التماس نرمیِ انگشتانت بدنم ملتهب است.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 11 قبل از ظهر | سه شنبه دهم آبان 1390 •

تلخ

ما به بی حرفی دچاریم که صدها بار بدتر از سکوت است. حس عجیبِ زندگیِ مشترک ۱۱ ساله ای را به دوش میکشیم، شانه هایمان خرد شده و پاهایمان سست. هر چند ماه یکبار که هوس میکنیم طعمِ هم آغوشی سالهای پیش را دوباره تازه کنیم، بی هیچ حرف و کلامی دست در دست هم به اتاق خوابِ کوچکی میرویم و پوست تنمان را مجبور میکنیم که سردی رخت خواب و گرمیِ تنِ برهنۀ همسفری ۱۱ ساله را، همزمان تجربه کند. بازیِ مضحک شبانه که تمام میشود، لحظه ای مکث میکنیم و در چشم هم خیره میشویم:

مردی را روبرویم میبینم که نگاهش اشباع شده از دخترکانِ کم سن و سال و زنان بیوۀ تنهایی که هر کدام برای چند هفته مهمانِ چشمانش بوده اند.

زنی را روبرویش میبیند که تنش خراشهای عمیق برداشته از معاشرت با مردان زن دار و پسرکان میهمانی های شبانه.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 11 قبل از ظهر | دوشنبه نهم آبان 1390 •

بزرگسالانِ هوس باز

حس کودکانه اش کاملاً محسوس بود. همچون طفلی که از شلوغی خیابانها ترسیده است، دخترک، بازوی مرد را محکم گرفته بود. سرش پایین بود و قدم هایش را با قدمهای او هماهنگ میکرد. و در دل میشمرد:      یک، دو، ....        سیزده، چهارده، .....        سی و پنج، سی و شش .....        طعم ترش آب اناری که در کافه نوشیده بود، هنوز فضای دهانش را ترک نکرده بود. سرمای هوا و وزش باد باعث میشد که تندتر قدم بردارند و دخترک هنوز سعی میکرد که پاهایش از قدمهای مرد جا نماند. شانه به شانۀ مرد داد و موهایش را پخش کرد روی لباس پشمی اش. آرام صورتش را به گردنِ مرد نزدیک کرد.    بو کشید.    چشمانش را بست و دوباره بو کشید. طعمِ گس مردانه ای شامّه اش را پر کرد. لبخندی زد از سرِ رضایت و فضای داخلی جمجمه اش در کسری از ثانیه به کوره ای داغ تبدیل شد. داغیِ ذهنش به سرعت سرایت کرد به دیگر اعضای بدنش و آتشفشانی از هوس در دلش فوران کرد که پنهان کردنش نا ممکن به نظر میرسید.

دخترک به داغیِ ناخوانده ای که در بدنش از بالا به پایین جریان داشت، خوشامد گفت اما هنوز نوک انگشتانِ پاهایش سرد بود و بی حس. چکمه اش خیسِ قطره های باران بود و شیروانیِ قدمش چکه میکرد. بوی سمبوسۀ داغ و روغن سوخته، پیاده روی خیابان انقلاب را پر کرده بود. بویِ تندِ روغن حال دخترک را بد میکرد و این شروع خوبی بود برای سوزشِ قفسۀ سینه اش، و بعد تیر کشیدن رگهای دستش و در آخر گیج رفتن سرش از آن بوی مردانه.

دخترک دست در دست مرد به طرز احمقانه ای با بوی تنش معاشقه میکرد. قطره های باران یکی یکی از میانِ سنگینیِ ابرها راه سقوط به زمین را پیدا میکردند و بر صورتِ داغ دخترک  فرود می آمدند و دوباره بخار میشدند و به آسمان پرواز میکردند.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 4 قبل از ظهر | دوشنبه نهم آبان 1390 •

مکالمه

وقتی صدایم کرد:  " آهای دخترِ خورشید "  خودش هم میدانست که هنوز از پیکار با ظلمت رهایی نیافته ام.

سر که چرخاندم تیزیِ نگاهش در چشمانم فرو رفت.

- "مرا به طبقۀ دوم آسمان ببر. دختر خورشید میخواهد مادرش را از نزدیک ببیند."

- "میبرمت امونِ دلم. و بهت قول میدم که اگر بمیرم فقط از دلتنگی باشه."

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 1 بعد از ظهر | یکشنبه هشتم آبان 1390 •

قول داده بودم بنویسم

مبهوتم، میترسم و نخواهم نوشت امشب.

مبهوت از حس جدیدی که در چرخۀ  ذهن و بدنم میچرخد و میگردد،   و ترسان از توقف نا خواسته و نا بهنگامش.

 

!! نوشته شده توسط آتيه | 11 بعد از ظهر | پنجشنبه پنجم آبان 1390 •

RSS